انسان با مراجعه به وجدانش می یابد که: خودش، حقیقت و واقعیت دارد، و در خارج از حیطه وجودی او حقیقت و واقعیتی هست، و او توان رسیدن به آن واقعیت را دارد.
علتش این است که وقتی چیزی را می خواهد و در پی بدست آوردن آن روانه می شود، آن را به عنوان یک واقعیت خارجی در نظر می گیرد؛ و وقتی از چیزی فرار می کند، به خاطر این است که آن شیء در خارج، واقعیت دارد.
مثلا : کودکی که خواهان شیر مادر است، چیزی را طلب می کند که در عالم خارج، وجود دارد نه اینکه فقط در پندار او وجود داشته باشد؛ ونیز انسان گریزان از یک درنده، از آنچه در واقعیت خارجی، درنده است می گریزد نه اینکه ساخته وهم او باشد.
اما انسان گاهی دچار خطا و اشتباه شده، و اعتقاد به وجود اموری پیدا می کند که هیچ سهمی از واقعیت ندارند، مثل: شانس، غول... ؛ یا به عکس، آنچه را که حق است و در خارج، وجود دارد امری پوچ و خرافی می پندارد، مثل کسی که منکر وجود روح است.
(منتظر ادامه بحث باشید)

